تبليغاتX
تلاقی

چنانچه چیزی نیافتی که به خاطرش بمیری استحقاق زندگی نداری.

(مارتین لوترکینگ)

مهم نیست چه اتفاقی در زندگی شما می افتد مهم این است که شما با آن چه می کنید.

(جان هومرمیلر)

هر آنچه را که در زندگی از صمیم قلب می پذیریم تغییر می کند.

(کاترین منسفیلد)

من معنای زندگی را بهتر می فهمم زیرا اغلب در حال از دست دادن آن بوده ام.

(فردریش نیچه)

زندگی خوب است  مرگ بهتر  به دنیا نیامدن بهتر.

(هانریش هاینه)

انسانها خیلی زود از علت زندگی خود آگاه می شوند.شاید به همین علت است که خیلی زود از آن چشم می پوشند.

(پاٸولو کولیو)

ما همه مان تنهاییم نباید گول خورد،زندگی زندان است.

(صادق هدایت)

هر روز همان روز را زندگی کن،بدینسان به کمال زیسته ای.

(نانسی سیمز)

درک زندگی حاصلی جز دلهره نخواهد داشت.

(آندره مالرو)

فقط آنهایی که زیاد زندگی کرده اندمی توانند قدرزندگی را بدانند و از ته دل بخندند.

(اوریانا فالاچی)

باید زندگی کرد و آفرید ،باید تا سر حد اشک زیست.

(آلبر کامو)

روزگار از شکنجه مردم خسته نمی شود و دل هوسباز انسان از زندگی سیر نمی شود.                                                              (ابولعری معری)

برای رسیدن به خوشبختی باید بر خلاف جریان آب شنا کرد.

(دالای لاما)

آنکه از زندگی بیش از حد انتظار دارد،بیش از حد آزار می بیند

(جرج واشنگتن)

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 21:1  توسط وحید  | 

هيپنوتيزم و خود هيپنوتيزم درماني
 

هيپنوتيزم چيست؟

دكتر لوبا دانشمند آمريكايي در اين زمينه مي گويد:

چكيده و اصل هيپنوتيزم در ايجاد و خلاقيت يك تمايل و توانايي خلاصه مي شود كه بايد در فرد هيپنوتيزم شونده پديد آيد. او بايد بتواند از صحبتهاي هيپنوتيزور و در ذهن روشن و فعال خود تصويري زنده و واضح بسازد و تمام تخيلات و تمركز ذهني خود را تنها در اين راستا تجهيز و تمركز بخشد. مطالبي كه هيپنوتيزور به او ارائه مي دهد ممكن است حقايقي قطعي يا سمبوليك باشند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 18:26  توسط وحید  | 

یکی از اسطوره های ماندگار که از شگفتی های تاریخ است و نامش بواسطه دلدادگی کامل و بی بدیل به معشوق همواره بر تارک حیات عاشقی آدمی می درخشد کسی نیست جز " حسین منصور " که بواسطه پیشه پدر که پنبه زنی بود به " حلاج" شهره گشت. منصور در راه عاشقی تا به بدانجا رسید که مدعی شد معشوق از جایگاه جلال و جبروت خدایی خود پا به خانه دل او گذاشته است و با او برای بروز دادن زیبایی های خود یگانه گشته است و آنگاه فریاد " انا الحق " سر داد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 11:48  توسط وحید  | 

حرف دلم اینه :

خرم آنروز کزین خانه ویران بروم             

راحت جان طلبم و ز پی جانان بروم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 20:9  توسط وحید  | 

بگذارید با درد خویش بسوزم

در درونم

در دلم

در اتاق خالی تو

نمی خواهم بگویم

که

می فهمد

می شنود

اما

نمی گوید

اه و فغان

با من حرف بزن

بگو که دوستم داری

می دانم که بودنم را نظاره می کنی

اما آیا می دانی

که رفتنم را شماره می کنم

تا کی بی تو

تا کی بی تو

بی تو مگر بودن می شود

بی تو فقط

نیستن است

ای خدا

در نیستستان

در میان نیستان

از فرط نیستن

مردم

مردم

مرا به خانه ام ببر

مرا به خانه ام ببر

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 19:8  توسط وحید  | 

تا زمانی که ارزش تو از بین نرفته به دیگران اجازه هر کاری بده چون اگر ارزش تو از بین رفت آنها هر کاری بخواهند می کنند.

زندگی تضاد زیبایی است راحتی در رنج است و رنج در راحتی

هستی همان هیچ است و هیچ هیچ خود هستی.

خدا/ /GOD الله/ رب/ و هو همه یکی هستند و ما در مسیر یکسان متفرق می شویم.

عجیب ترین قدرت  قدرت خواستن است که بشر را به هر چیز بخواهد تبدیل می کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 19:43  توسط وحید  | 

تو یادت هست

توی کوچه

دوتا بچه

یکیشون تو

یکیشون من

یکی عاشق یکی معشوق

بیاد داری که خندیدی

تو خندیدی به من آن شب

همان شب در

کنار جویی

به زیره سقفه خیس از برف

ولی ای کاش میگفتی

که این خنده

نه با من بلکه بر من بود

که بر من بود

که بر من بود

ولی ای کاش می گفتی

که کودک عادتی دارد

وخندیدن

وخندیدن

همین عادت

عزیزه من

مرا بر خاک غم افکند

مرا در دام تنهایی

هلاکم کرد

هلاکم کرد

مرا یک لحظه

یک لبخند

برای باقی عمرم

برای باقی لحظه

برای هیچ

برای پوچ

به کوه غم

به اشک وآه

مبدل کرد

هلاکم کرد هلاکم کرد

که کودک عادتی دارد

و گریدن

و گریدن . . .

..........................................................................................................

تو را جان تا جوانی هست همی جهدت به علم آید            مکن تعجیل به عیش و نوش که خوشبختی به حلم آید

 

ز کوی مردمان بازآی و فکرت سوی خود باشد                   چو هر کس را تعقل نیست به هر آشی نخد باشد

 

جوانی و خطا کاری همیشه همره و یارند                  ولیکن شاتر آنانند که با تدبیر به سر آرند

 

همی دانم که صدها فکر در این ایام به سر داری          به دلبر نازنین یاری به قلب خود نظر داری

 

اگر چه از سر لطفست که عشق افتد به قلب ما                    هراسان باش که بسیارست هوس در بطن محفلها

 

اگر دیدی که رعنایی به مستی در برت آمد                مکن غفلت که مارست و به خط خود کند خامت

 

مرا بر نان نبود حاجت که بنوشتم چنین نامه         بیاد آن بهاران بود که رخت بر بست از این خانه

 

بهار تو چو امروز است به فکر روز سرما باش            تو چون شاهی و عمرت ملک به فکر کل دنیا باش

 

مرا با تو یکی پند است الا بشنو و دانا باش             بدل بر حق نظر دار و به سر در فکر دنیا باش

 

چو ار عمرت کند یاری که دنیا را به دست آری        اگر حق در برت باشد در آن دنیا ز ابرای

..............................................................................................................

دوش بردند و آب حیاتم دادند         وز میان اغیار نجاتم دادند

از پرده برون بنشسته بر تخت         رندانه ز غیب هور و نباتم دادند

چون باده نوشین از آن جام بخوردم       از عرش خدا نوش و سلامم دادند

گفتم که چرا مرا عزیز میدارید       بر ذهن کجم یاد صفاتم دادند

بردند و به گوش جان شنیدم         که از عرش گواه به لا حب به ذاتم دادند

آنگه که ز من خاطرشان جمع بشد     به یمینه دست حکم براتم دادند

گفتند به علی مگر مرید تو نبود        چون گفت نه حکم فسادم دادند

بردند وحید و در آتش و نار             بی مهر علی زهر حلاکم دادند

............................................................................

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 18:30  توسط وحید  | 

فزض کنید شما شبی در شهری که همه کوچه ها و خیابانهای آن با چراغهای بزرگ وکوچک برق روشن شده گردش می کنید. شما ممکن است به این چراغها با دو نظر و از دو وجه توجه کنید . یکی از آن نظر که هیچ چراغی نیست که نورش از خودش باشد بلکه نیروی برق که در نیروگاه تولید شده آن چراغ را روشن و نورانی کرده  و یک نظر دیگر هم اینست که از این وابستگی و احتیاج و تعلق چراغها با منبع نور غفلت کنید و هر چراغ روشنی را به صورت مستقل در نظر بگیرید . نگاه به جهان هستی و طبیعت هم می تواند دو نوع نگاه باشد. یک نگاه نگاهی که همه چیز را در ارتباط با خدا ببیند و مخلوق خدا و محتاج خدا بداند و دیگر نگاهی که در آن این وابستگی و احتیاج منظور نشده باشدآن نگاهی که به هر چه در هر جا بنگرد رابطه و پیوند آن را با خدا مشاهده کند نگاه ملکوتی است و کسی که ملکوت عالم را مشاهده کند همه موجودات را مانند پرتوهای آفتاب می بیند که متصل به خورشید و محتاج آن منبع نورند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 6:12  توسط وحید  | 

همانطور که برای شما عزیزان در پست های قبل نوشتم این وبلاگ تنها تلاشی در جهت آگاهیست شاید برای خیلی ها تعجب آور باشد که در اینترنت جز سکس در مورد مسائل دیگری هم بحث شود اما عزیزان بشر نه  تنها موجودی مادی بلکه یک ارتباط فرا مادی می باشد بشر را در واقع می توان یک امکان نامید امکانی برای دانایی توانایی گذشت لطف یا نیرویی برای خشم و نفرت و سیری به سوی قهقرا تمام تفکراتی که بشر را یک سویه دیده اند محکوم به شکست بوده هست و خواهند بود بشر یک سری عقده در ذهن فروید نیست

یا یک سری موجود قابل درجه بندی در اندیشه نازیسم حتی آنچنان که کاتولیک ها میگویند آنقدر الهی نیست که بی نیاز از سکس باشد یا چنان حیوانی که یک مسلمان بتواند سنگسارش کند آری بشر یک انتخاب است گاه چنان به هستی مطلق می پیوندد که بر سر نیزه هم انا الحق می گوید گاه چنان مست حیوانیت که بر دستان پاکترین عصر خود روی صلیب میخ می کوبد براستی حال که اینگونه در جاده ای میان من... این خود خواه خائن و مستی او این تمام مطلق قرار داریم این ما ایم که باید انتخاب کنیم. شاید هرگز نتوانیم بفهمیم که چیستیم و کیستیم و چرا هستیم اما  حتما می توانیم آری میتوانیم اگر بخواهیم با نیروی خواستن و در جاده عشق این یگانه طریق مقصود به منزلگاه مطلق برسیم.

خبر خوش برای سوخته گان اینکه بزودی از طریق همین وب لاگ گروهی را راه اندازی خواهم نمود تا تمام کسانی که به نوعی دلی سوخته دارند شمع محفل همدیگر باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 17:47  توسط وحید  | 

زندگی منشوری است در حرکت که هر روز رنگی از آن بر ما می تابد

در زیره آفتابه زندگی می توان زیبا تر روید

شمیم یک بوسه و طراوت یک لبخند را باز می شود میان دل و دلبر رویاند

هر آنچه که او را مینامی آن زیبای واحد در همه حال از پسه ابرها بر تو می نگرد

دستانت را تا آفتاب بالا ببر و رویت را بر خاک پاکش بگذار

اجازه بده جریان زندگی از درون سلول های تو عبور کند

از صمیم قلب دوست بدار و به حد توان ببخش

جریان زندگی هرچند از تند آب تلاش می گذرد اما کناره رود نیلوفران عشق رویده اند

قدم هایت را استوار در برابر توفان نگهدار اما قلبت را به امواج آبی مهر بسپار

تضادهای زندگی هم زیباست عشق با تنهایی می آید و آسایش با زحمت

به زیبایی زندگی کن چرا که همسفر مهربان من سفری به سوی تکامل در پیش است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 20:15  توسط وحید  | 

هر قدر هم تصور کنی سَرَت شلوغ است بايد برای مطالعه و وانهادن خود به يک غفلت خود خواسته وقت بگذاری

. . . . . .

زياده روی به اندازه کم کاری اشتباه است

. . . . . .

در کشوری که خوب اداره شود، فقر باعث شرمندگی است

و در کشوری که بد اداره شود، ثروت اسباب سرافکندگی است

. . . . . .

حرف حق بگو، با خشم فرياد نزن و اگر چيز کمی از تو خواستند، بده

با اين سه قدم به خدايان خواهی رسيد

. . . . . .

دانش واقعی هرکس، دانستن ميزان جهل اوست

. . . . . .

طوری کار کن که انگار صد سال زنده بوده ای

و طوری دعا کن که انگار فردا می ميری

. . . . . .

در کار شادی نهفته است

احساس خوشبختی وقتی دست می دهد که واقعاً کار کرده باشيم

. . . . . .

اگر طبيعت کار انجام نشده ای داشته باشد

برای انجام آن کار نابغه ای خلق می کند

. . . . . .

دشوار ترين کار فکر کردن است

و شايد به همين خاطر عده بسيار کمی به اين کار مشغولند

. . . . . .

به قدر بودن دنيا به فکر دنيا باش

کسی هميشه در اين خاکدان نمی ماند

. . . . . .

سنگی که سالها شده مُهرِ نمازم

ترسم که در ترازوی اعمالم نهند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 9:22  توسط وحید  | 

زمانی که تو دا نشگاه تو خوابگاه بودیم خیلی به قدرت هیپنوتیزم خودم اعتقاد داشتم یه بار تصمیم گرفتم امتحان کنم شروع کردم یکی از بچه ها رو خواب کردن اونقدر بهش تلقین کردم تا خواب شد از اون به بعد خیلی قویتر شدم بچه ها رو خواب می کردم رو دست و پا شون سیگار خاموش میکردم نمی فهمیدن اونارو پیش ارواحی که دوست داشتن میفرستادم و تقریبا هر کاری دلم می خواست می کردم الان اونقدر تو این کار قوی شدم که هر کسی رو راحت خواب میکنم و هر کاری باهاش می کنم و تقریبا یه نیمچه استادم این توانایی رو از قدرت خواستنم دارم هرکی هر کاری بخواد می تونه بکنه از جمله تو دوست عزیز به شرطی که بخوای . . .

برای امتحان به دست راستت توجه کن روش تمرکز کن برای پنج دقیقه

بهش بگو که تو دست من نیستی  تو فقط یه دستی یه عنصر خارجی

بعد با تمامه وجودت بخواه که یه سوزنه درشت توش فرو کنی و با توان تمام این کار رو به آرامی انجام بده می بینی که میتونی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 15:25  توسط وحید  | 

آیا می دانید  دانشمندان معتقدند روح در تک تک اتمها وجود دارد و آن  گونه که در کتابهای مذهبی نوشته شده هیچگاه در جایی دمیده نمی شود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 12:6  توسط وحید  | 

به تازگی معلوم شده دایره ی(ین و یانگ) که فلسفه ای مربوط به شرق آسیاست در واقع همان کلمه لا اله الا الله است ( و این همان یگانگی کل است که ما را به کل یگانه رهنمون است)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 11:59  توسط وحید  |